X
تبلیغات
طعم ×عشق وبلاگ

طعم ×عشق

برای تو می نویسم ...زندگی من M_T

delam gerefte!!!!!!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 12:31 توسط عاشق| |

دلم ميخواهد شب باشد، من باشم و تو ...

به خيالم تو خواب باشي ...

نگاهت كنم، آرام ببوسمت...

نوازشت كنم...

و آرام بگويم دوستت دارم ...

و تمام حرفهاي دلم را كه وقتي نگاهم ميكني نميتوانم بگويم عاشقانه
 
نجوا كنم...

و تو در سكوت بشنوي و از عشقم سر كيف شوي ، اما ...

چشمانت را باز نكني و به خيالم خواب باشي... !

من هم به خيالت ندانستم كه بيداري ... !





نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 20:52 توسط عاشق| |

دلتنگتم مریم......

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 2:32 توسط عاشق| |

...این بار ماهی بود که از تنهایی قُلاب را رها نمیکرد. . .
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 11:7 توسط عاشق| |

این جمــ ـــله را هیچ گـ ــاه فراموش نکنیـد:

"برای دوستت دارم بعضی ها مرســ ـــی هم زیاد است"

دیس لاو

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 18:58 توسط عاشق| |

یک دقیقه سکوت کن.

به احترام تمام قلب هایی که شکستی.

به احترام کسانی که

مردند...

تو انها را کشتی و یا

خنجر چشمانت به خونشان الوده شد.

سکوت کن...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:12 توسط عاشق| |

آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

  رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:

               خش خش برگ ها..............................

  همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

              دوستت دارم.....................................

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 18:49 توسط عاشق| |

خدایا.......

دستانم خالی اند ودلم غرق در آرزوها............

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان.............

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن................

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 13:49 توسط عاشق| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 19:30 توسط عاشق| |

توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی این بار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود
....

 متن زیبا و شعر عاشقانه leilaaaaa.blogfa.com

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 19:23 توسط عاشق| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 19:44 توسط عاشق| |

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 19:36 توسط عاشق| |

چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن وقتی که لحظه هایت همیشه با درد آمیخته شده است.
چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد.
میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی و میدانم چه سخت است وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.
آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...

                            نمی دانم چه باید گفت
                                       ولی
            تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 14:52 توسط عاشق| |

 
        
 
سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد.
مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیك شد، نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید. خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید و سپس دست همسرش را گرفت و گفت :
 

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 14:50 توسط عاشق| |

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:

اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.

اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
 هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...

ولی همیشه این را بدان

 من، خدا را دارم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 14:45 توسط عاشق| |